اهدای عضو یک پرستار

اهداي اعضاي بدن يک پرستار در آستانه روز معلم
پرستاري که با مرگش معلم شد


 

هميشه جايي انتظار تو را مي‌کشد که اصلا انتظارش را نداري. اين خاصيت مرگ است. عمر نوح هم داشته باشي، وقتي به سراغت مي‌آيد، باز به دنبال راهي، روزنه‌اي، کورسوي اميدي هستي که شايد مجال چند دم و بازدم بيشتر پيدا کني، اما اگر نوبت رفتنت رسيده باشد، محال است بتواني يک دقيقه، يک نفس بيشتر بماني. آرام مي‌آيد، جانت را مي‌گيرد و بي‌صدا مي‌رود. بعد تو مي‌ماني و سرمايي که کم‌کم در تن بي‌جانت رخنه مي‌کند...


ولي گاهي مرگ اينقدر هم بي‌خبر از راه نمي‌رسد؛ طوري مي‌آيد که بتواني رد آمدنش را بگيري و بداني که چه وقت به بي‌جاني مبتلا مي‌شوي. هر لحظه مي‌بيني که فاصله‌اش را با تو کم مي‌کند. هر دم مي‌داني که فرصت بودنت کمتر از پيش شده است. اينکه آدم سفري همراه با نبودن، در مقابل خود ببيند، اينکه بخواهد از تمام آنچه داشته و دارد دل بکند، اينکه ديگر نتواند تمام دوست‌داشتني‌هايش را لمس کند، سخت است. شايد به همين دليل سال‌هاست به اين دل خوش کرده‌ايم که «بي‌خبري و خوش‌خبري» و ترجيح مي‌دهيم که آمدن مرگ را تا لحظه رسيدن نوبتمان، ندانيم و صداي گام‌هاي نفس‌گيرش را پيش‌تر از لحظه رفتن نشنويم و خوشيم به اين ندانستن.


گاهي قسمت اين است که از نزديک شدن نوبت رفتن باخبر باشيم. شايد آدم‌هاي زيادي نباشند که بدانند رفتنشان نزديک است ولي همه اين آدم‌ها برخورد يکساني با اين باخبري ندارند. بعضي‌ها مي‌نشينند و زانوي غم بغل مي‌گيرند و به بخت سياهشان لعنت مي‌فرستند. اين گروه در واقع پيش از آنکه واقعا بروند، رفته‌اند. عده‌اي ديگر، وقتي از زمان رفتن آگاه مي‌شوند، ترجيح مي‌دهند خود را به بي‌خيالي بزنند و انگار نه انگار که مرگي در راه است. آنها مي‌کوشند تا در اين تجاهل اختياري، مثل روزهاي پيش، زندگي عادي خود را داشته باشند تا زماني که زمان آن برسد.


اما گروه ديگري هم در اين ميان اين آگاهي را يک فرصت و
يک غنيمت مي‌دانند تا بتوانند براي آنچه مي‌توانند در اين مدت انجام دهند، برنامه‌ريزي کنند. مي‌کوشند تا بيش از پيش عشق بورزند و زندگي کنند و براي روزهاي نبودن خود، خاطرات خوب به جا بگذارند. نمي‌دانم اگر من از زمان مرگ خود آگاه شوم، چطور با اين موضوع برخورد خواهم کرد ولي يقين دارم که «نرگس عاقل‌منش» در زندگي و بعد از آن تلاش کرد تا از گروه سوم باشد تا شايد به ما ثابت کند اگرچه زيبايي دنيا و ظاهر خوب است ولي آنچه ماندني است روح زيبا و منش والاي انساني است.


نرگس (بهناز) عاقل‌منش متولد فروردين ماه سال 1337 در يكي از محله‌هاي قديمي تهران بود. در يك خانواده تقريبا پرجمعيت زندگي مي‌كرد. دوره دبيرستان را در مدرسه‌هاي شهرزاد و شباهنگ گذراند. بعد از اخذ مدرك ديپلم و شركت در امتحان ورودي دانشگاه‌ها، در سال 1354 در رشته پرستاري دانشگاه شهيد بهشتي پذيرفته شد. علاقه فراواني به رشته‌اش داشت و از همان سال دوم دانشگاه مشغول به كار شد. در سال 55 با 3 نفر از دوستان خود در بيمارستان شركت نفت به عنوان دانشجوي پرستاري به كار پرداخت. حدود يك سال و نيم در بيمارستان شركت نفت كار كرد و بعد از آن به بيمارستان مدرس رفت. در همين ايام در سن 21 سالگي ازدواج كرد و وظيفه همسرداري هم به كار و تحصيلش اضافه شد.


خانم عاقل‌منش بعد از اتمام تحصيل، در بيمارستان‌هاي مختلفي از جمله سعادت‌آباد، مهر، طوس، تهران كلينيك و مهراد به انجام وظيفه پرداخت. سرانجام بعد از اين مدت، از حدود
4 سال پيش به بيمارستان لاله تهران رفت و آنجا مشغول به كار شد. او با پشتكاري كه داشت خيلي زود سمت سرپرستاري بخش داخلي بيمارستان را به عهده گرفت.


در آخرين روزهاي سال 1389، نرگس عاقل‌منش كه مدتي بود از تاري چشم و بي‌حس شدن جزئي اندام‌ حركتي‌اش گلايه داشت، براي انجام آزمايش MRI معرفي شد. جواب آزمايش از وجود توده‌اي در مغز او خبر مي‌داد كه بايد درمان مي‌شد. پرستاري كه تا آن روز، خود را وقف بيماران مختلفي با بيماري‌هاي مشابه كرده بود، حالا خود را مبتلا به همين مشكل مي‌ديد. او راه‌هاي فراواني در واكنش به اين پيشامد داشت اما تصميم گرفت براي اينكه خانواده‌‌اش را در آستانه تعطيلات نوروز به نگراني نيندازد، موضوع را تا بعد از تعطيلات مسكوت نگه دارد. با اين حال، مانند كسي كه از اتفاقي در آينده مطلع باشد، سعي كرد خود را براي روزهاي آينده آماده كند، نامه‌هاي جداگانه‌اي براي خانواده، همسر، فرزندان و برادرانش نوشت. گفت‌وگويي ويديوئي‌اي را براي تنها دخترش كه خارج از ايران زندگي مي‌كرد، ضبط كرد.


بعد از تعطيلات و انجام آزمايش‌هاي تكميلي، تصميم به جراحي و خارج كردن تومور گرفت. با همه دوستان و آشنايان خداحافظي كرد و وصيت‌نامه‌اش را نزد همسرش گذاشت كه اگر اتفاقي برايش افتاد، بدانند چه مي‌خواسته و چه بايد بكنند. روز پنجشنبه 26 فروردين ماه نرگس عاقل‌منش، سرپرستار بخش داخلي بيمارستان لاله كه چند سال در اين بخش به دردل‌ها و حرف‌هاي بيماران گوش داده بود، در بخش خودش بستري مي‌شد تا صبح روز بعد براي انجام عمل جراحي راهي اتاق عمل شود.


ساعت 8:30 دقيقه صبح روز جمعه 26 فروردين?ماه خانم عاقل‌منش، لباس مخصوص اتاق جراحي را پوشيد و بعد از خداحافظي از خانواده‌اش، با لبخندي كه گويا مانند هميشه نبود وارد اتاق عمل شد. عمل جراحي او تا ساعت 1:30 دقيقه بعدازظهر طول كشيد. همه چيز عادي بود. عمل با موفقيت انجام شده بود. پزشك جراح از عمل راضي بود. همه منتظر چشم‌ بازكردن او بودند ولي...


نرگس عاقل‌منش بعد از عمل به هوش نيامد. او را به بخش مراقبت‌هاي ويژه بردند. دليل منطقي‌اي براي اين وضع وجود نداشت. شب دوباره او را براي انجام MRI، سي‌تي‌اسكن و آنژيوگرافي فرستادند. مغز دچار ادم شديد شده بود ولي دليل آن براي پزشكان مشخص نبود.


ساعت 3:30 نيمه‌شب پزشك جراح دوباره به بالين همكار و بيمار خود آمد. او را براي كاهش ادم مغز اينتوبه (لوله‌گذاري براي تنفس) كردند. ولي باز هم بي‌نتيجه بود.


نتايج MRI روز 28 فروردين نشان داد كه پرستار كهنه‌كار بخش داخلي بيمارستان لاله دچار آنفارکتوس مغزي شده و كاري از دست كسي برنمي‌آيد. آنژيوگرافي مجدد نشان داد كه هر دو كاروتيد مغز بسته شده و بيمار دچار مرگ مغزي شده است. شايد اينجا براي من و تو يا خيلي از ما پايان راه باشد ولي براي نرگس عاقل‌منش اوضاع تفاوت مي‌كرد.

 

 

تولد دوباره


موضوع را به خانواده عاقل‌منش اطلاع دادند. موج غم همه را فرا گرفت. اتفاقي كه هيچ‌كس نمي‌خواست به آن حتي فكر كند، افتاده بود بايد وصيت‌نامه را باز مي‌كردند. نوشته بود: «اگر به هر دليل بعد از عمل بيدار نشدم، حتما حتما بلافاصله جهت اهداي عضو اقدام كنيد.»


برادر بهناز (نرگس) با بيمارستان مسيح دانشوري تماس گرفت. فرم‌هاي مخصوص را پر كردند. پزشكان مرگ مغزي را تاييد كردند.


روز 29 فروردين او را به بيمارستان مسيح دانشوري انتقال دادند و روز 31 فروردين انتقال اعضا صورت گرفت؛ قلب، كليه‌ها، چشم، ريه‌، كبد و هر عضوي كه قابل اهدا بود، اهدا شد.


پيكر نرگس عاقل‌منش روز بعد از مقابل بيمارستان لاله در ميان اشك و آه دوستان و بستگان به سوي بهشت‌زهرا رهسپار و به خاك سپرده شد ولي من، تو، كساني كه اعضاي او را هديه گرفته‌اند و تمام آنهايي مي‌شناختندش مي‌دانند كه باوجود اينكه اين پرنده مرده است ولي پرواز باشكوه او هيچ‌گاه از يادها نخواهد رفت.


وصيت نامه خانم نرگس (بهناز) عاقل‌منش


به نام خداوند عشق و محبت


سلام: اين نامه رو وقتي تصميم گرفتم بنويسم، که فکر کردم، ممکنه هر کسي به اتاق عمل بره شايد، ديگه فرصت اينو نداشته باشه که حرف بزنه و منم وقتي فهميدم توي سرم يک تومور دارم، به شدت ترسيدم. چون فکر کردم، شايد ديگه فرصت‌هام تموم شده باشه، پس بايد آخرين حرف‌هام را بزنم به شما عزيزاني که الان داريد اين نامه رو يا وصيت‌نامه رو مي‌خونيد. خيلي غم‌انگيزه که قبل از رفتنم به اتاق عمل چند نفر از عزيزانم رو نديدم، مامانم، مامان عزيزم که اين همه اذيتش کردم. آخه دکتر گفت اين تومور عوارض زيادي داشته سردرد و بي‌حوصلگي، پرخاشگري و... متأسفم که ناراحتتون کردم.


ياسمن عزيزم رو گل نازنينم رو، دختر خوشگل و قشنگم رو که به رضاعلي جان سپردم، رضاجان خيلي مواظب ياسي باش، تنهاش نگذار، اجازه نده دوري منم خيلي ناراحتش کنه، در کنارش باش و مثل هميشه خيلي محبت کن، نگذار خيلي غصه بخوره.


به هر حال دلم براي همه‌تون خيلي تنگ مي‌شه و همگي‌تون رو خيلي دوست دارم، نمي‌تونم اسم همه عزيزانم را ببرم، ولي دوستتون دارم.


قبل از سال نو فهميدم که تومور دارم. ولي دلم نيامد، مسافرت همه‌تون را خراب کنم، در ضمن دوست نداشتم، قيافه ناراحت و گريان منو که دائم اشک مي‌ريختم ببينيد، باز هم متأسفم، نمي‌خواستم هيچ‌کس رو ناراحت کنم. اولين خواهشم اينه که اگر به هر دليلي بعد از عمل بيدار نشدم، حتما حتما، بلافاصله جهت اهداي عضو اقدام کنيد و ترديدي نکنيد، چون اين تنها آرزوم بود، که اعضاي بدنم را به کساني که نيازمند هستند هديه بدهيد. به همه دوستانم هم سپردم. پس لطفا به خاطر شادي روح من حتما اين کار را بکنيد. آنچه از مال دنيا دارم به طور مساوي بين ياسمن عزيزم و پژمان نازنينم تقسيم شود. ... به همسر عزيزم سيروس جان توصيه مي‌کنم و خواهش مي‌کنم که فقط يک مراسم در يک مسجد بگيرد که همکارانم با من وداع کنند و نيازي به مراسم خاصي ندارم. نذر کرده بودم، بعد از عمل گوسفند بخرم و به فقرا بدهم. لطفا اين کار را به انجام برسانيد و برايم از درگاه خداوند طلب آمرزش کنيد. همگي‌تان را از صميم قلب دوست مي‌دارم.فداي شما بهناز


دسـت تـقـديـر


دكتر محمدعلي توكلي اردكاني/ متخصص داخلي/ همكار خانم عاقل منش


آشنايي من با خانم عاقل‌منش به سال‌هاي همكاري ما در بيمارستان مهراد برمي‌گردد. ما سال‌هاي زيادي را در اين بيمارستان‌ با هم همكار بوديم و طبيعتا آشنايي بيشتري نسبت به ويژگي‌هاي اخلاقي و كاري ايشان داشتم. مراحل تشخيص بيماري خانم عاقل‌منش از يك چكاپ كامل شروع شد. چون ايشان اين اواخر از بي‌حسي خفيف دست و سرگيجه جزيي شكايت داشتند، يك MRI را براي او تجويز كرديم كه تومور مغزي خود را نشان داد. به نظر نمي‌رسيد كه اين عمل جراحي، چنين عارضه‌اي را به دنبال داشته باشد ولي ظاهرا دست تقدير مانع بودن او در ميان ما شد و متاسفانه همان‌طور كه خودش احتمال مي‌داد بعد از عمل ديگر به هوش نيامد. انسان بسيار خوش‌قلب، مهربان و شادي بود و سعي مي‌كرد همواره به اطرافيان خود كمك كند. حتما جمع‌آوري كمك‌هاي نقدي براي همكاران را شنيده‌ايد سنگين‌ترين بخش اين بيمارستان، بخش داخلي است و حضور خانم عاقل‌منش در اين بخش خيال مسئولان بيمارستان را از هر نظر آسوده كرده بود. رابطه او با بيماران سرطاني بيماراني كه براي مدت‌طولاني در بخش بستري بودند و افرادي كه بنا به دلايل مختلف بعد از بستري‌نشدن بي‌تابي مي‌كردند بسيار خوب بود و مدت‌ها بود كه در اين بخش مشكلي نداشتيم. به طور قطع، نبود خانم عاقل‌منش در ميان ما بسيار ناگوار است و دردناك ولي وصيتي كه او درباره اهداي اعضاي بدنش انجام داد، او را براي هميشه در ذهن ما ماندگار كرد.


بـه وجـودش افـتـخـار مـي‌كـنـم


فرزانه غفاري/ دوست و همكار/ سوپروايزر عصر و شب بيمارستان لاله


فرزانه غفاري، دوست دوران دبيرستان و دانشگاه خانم عاقل‌منش كه با او لحظه‌‌هاي مشترك بسياري را تجربه كرده است در مورد دوست خود مي‌گويد: «بيشترين نگراني بهناز از ناراحتي ديگران بود و براي همين نخواست تا بعد از تعطيلات بستگانش از موضوع مطلع باشند.»«ما دوستان 30 ساله هم بوديم. از دوران دبيرستان و بعد دانشگاه و بيمارستان شركت نفت. يك روز فكر مي‌كنم سال دوم دانشگاه (سال 1355) بوديم كه براي كارآموزي به بيمارستان لقمان‌الدوله رفته بوديم، ديديم كه در محوطه بيمارستان، ميزي گذاشته‌اند و از افراد داوطلب براي اهداي عضو ثبت‌نام مي‌كنند. اين موضوع براي 35 سال پيش است و اهداي عضو آن روزها، تا اين حد جدي نبود. مسئول ثبت‌نام توضيحاتي درباره اين كار به ما داد و از كمكي كه اين كار مي‌تواند به نيازمندان به عضو بكند گفت. همان موقع من و بهناز براي اهداي عضو ثبت‌نام كرديم. كارتي را هم به ما دادند كه البته نمي‌دانم آن را كجا گذاشته‌ام ولي اينكه اين كار (اهداي عضو) از همان سال‌ها يعني حدود 20 سالگي دغدغه بهناز بود و دست آخر هم كاري را كه دلش مي‌خواست، انجام داد. براي من جالب است او هميشه خيرخواه ديگران بود. چند ماه پيش يكي از كاركنان خدمات بيمارستان به دليل بيماري در بخش بستري شد. بهناز وقتي متوجه وضعيت بد مالي او شد اول با دست‌اندركاران بيمارستان براي كمك به او صحبت كرد و چون نتيجه‌اي از اين كار نگرفت، با دوندگي‌هاي بسيار با كمك ديگر كاركنان توانست كمك‌هاي نقدي‌اي را براي درمان او جمع‌آوري كند. در واقع حق او كمتر از اين نبود. او شايسته اين بود كه هميشه در ذهن و قلب ما بماند. به عنوان يك دوست، يك پرستار و يك همكار همواره به وجودش افتخار مي‌كنم.


انـگـار خـودش مـي دانـسـت


شيرين زارعيان/ سرپرستار جانشين بخش داخلي


روز آخر كه ملاقات او رفتيم، گفتيم: «خانم عاقل‌منش! همه از ما تعريف مي‌كنند و مي‌گويند خوش به حال سرپرستاران با اين كاركناني كه دارد.» مي?خواستيم با اين حرف?ها خوشحالش کنيم. او حرف ما را تاييد كرد و به ما گفت: «اگر قرار است اين موضوع را جايي اعلام كنم يا بنويسم، الان بگوييد كه اين كار را انجام بدهم، ديگر فرصت زيادي نمانده.» آن روز حرف خانم عاقل‌منش براي ما مفهوم خاصي نداشت، چون فكر نمي‌كرديم امروز او را نداشته باشيم و مي‌خواهد برود ولي انگار خودش مي‌دانست. تا آخرين لحظه از همه بچه‌ها تشكر مي‌كرد و تا روز آخر با همان چهره شاد پيش از همه در محل كارش حاضر مي‌شد. در اين چهار سال فقط خوبي از او ديديم.


بـا هـمـه خـداحـافـظـي کـرده بـود


مهين حقيقت/ سوپروايزر باليني بيمارستان لاله


خانم عاقل‌منش دوست و همکار ما و سرپرستار بخش داخلي بيمارستان لاله بود. چهار سال پيش بود که او به اين بيمارستان آمد و مشغول به کار شد. او پيش از اين هم در بيمارستان‌هاي زيادي از جمله بيمارستان مهراد فعاليت کرده بود و آميزه‌اي از تجربه و اخلاق را به بخش داخلي ما آورد. اگر از هرکس از همکاران خانم عاقل‌منش بپرسيد تصديق مي‌كنند که مهم‌ترين و بارزترين ويژگي اخلاقي او مهرباني و دلسوزي‌اش نسبت به همه بود. حرفه ما همواره سخت و استرس‌زاست و برخوردهاي لفظي روزمره بين همکاران شايد چندان دور از ذهن نباشد ولي بدون اغراق هيچ‌کس از او چنين حالتي را به ياد ندارد.خانم عاقل‌منش مدتي پيش از عيد متوجه مشکلات کوچکي مثل دوبيني در چشم خود شد. او به دليل تجربه‌اي که داشت، موضوع را با پزشکان بيمارستان مطرح کرد و قرار بر اين شد که يک ام‌آر‌اي برايش انجام شود. 24 يا 25 اسفندماه بود که جواب ام‌آر‌آي آمد و معلوم شد که يک توده مننژيوما در مغز خانم عاقل‌منش وجود دارد. او درمان و پيگيري موضوع را به بعد از تعطيلات عيد موکول کرد. بعد از عيد با تشخيص متخصص تصميم به جراحي و خارج کردن توده گرفت. پيش از عمل مي‌شد اضطراب را در چهره او ديد ولي سعي مي‌کرد که اين حالت را به ديگران منتقل نکند. عمل جراحي‌اش نزديک به 5 ساعت طول کشيد. همه اتاق عمل معتقد بودند که عمل بسيار موفقيت‌آميزي بوده است اما او بعد از عمل به هوش نيامد. دوباره آزمايش‌ها روي او انجام شد ولي دليل اين موضوع مشخص نشد. مغز شديدا ادم داشت و تلاش براي کم‌کردن ادم مغز بي‌نتيجه بود. آزمايش‌هاي بعدي نشان داد خونرساني به دليل ادم شديد مغز مختل شده و مغز از بين رفته است و همکار ما دچار مرگ مغزي شده است. با رضايت خانواده خانم عاقل‌منش، او را به بيمارستان مسيح دانشوري منتقل کردند و اعضاي او به چند بيمار نيازمند اهدا شد. وصيت کرده بود که مراسمش ساده و معمولي باشد. انگار خودش مي‌دانست که ديگر در بين ما نخواهد بود. براي همين با همه خداحافظي کرده بود و براي همه نامه نوشته بود. برعکس ما، او از قبل آماده اين اتفاق بود. همکاران او هنوز رفتن‌اش را باور ندارند و انگار جايش تا مدت‌ها در بين ما خالي خواهد بود.


هـيـچ تـصـوري از نـبـودنـش نـداشـتـم


مجيد عاقل‌منش/ برادر متوفي


بودن با كسي كه هميشه او را داري و هميشه در كنار توست، آنقدر با زندگي‌ات يكي مي‌شود كه نمي‌تواني هيچ تصويري از نبودن او داشته باشي. بهناز هم براي ما ـ براي همه ما ـ اين طور بود. حالا كه فكر مي‌كنم لحظه لحظه‌هاي بودنش براي ما خاطره بود؛ خاطراتي آنقدر به ما نزديك كه هيچ‌وقت آنها را نمي‌ديدم. از دست دادن خواهري كه هميشه مهربان بود و هميشه براي ما بهترين، براي ما بسيار دردناك بود. آخرين لحظه‌اي كه از بهناز و با او به ياد دارم، لحظه‌اي بود كه داشت براي عمل آماده مي‌شد. ما همه در بيمارستان بوديم. او مانند هميشه لبخند به لب داشت و اضطرابش را پشت لبخندش پنهان مي‌كرد. لباس عمل را پوشيد، كلاه را بر سرش گذاشت. مي‌خنديد و ما همه مطمئن بوديم كه چند ساعت بعد، دوباره او را خواهيم ديد و با پرستاري كه در بخش خودش بستري شده، شوخي خواهيم كرد اما....او را آرام آرام به سمت اتاق عمل مي‌بردند و ما داشتيم به دنبال او مي‌رفتيم. به سالني رسيديم كه اجازه نداشتيم از آن جلوتر برويم. ايستاديم و او پيش از رفتن تك‌تك ما را بوسيد. بعد دور شدن بهنازمان را در راهرويي كه هيچ‌وقت از آن باز نگشت نظاره كرديم. هيچ‌وقت لحظه دور شدن او از جلوي چشم‌مان پاك نخواهد شد. در حالي كه داشت دور مي‌شد و براي ما دست تكان مي‌داد و لبخند مي‌زد. اينكه بهناز خواهر ما بود درست، اينكه ما خانواده او بوديم درست، اينكه هميشه مهربان بود هم درست، اما اگر هيچ‌كدام از اينها نبود و فقط همين بود كه آنقدر بصيرت داشت كه بتواند اعضاي بدنش را براي نجات يك همنوع هديه كند براي عزيزبودنش و براي غصه ما در غم از دست‌دادنش كافي است.


منبع : سلامت ایران